چه هوسی دارد نگاه آسمان بی باران
وشب که روسپی وار برهنه می شود در آغوش شهر
هرم نفسش تند می زند در رگم
وزیر سیگاری که پر می شود خالی
باز تنم بی قرار می لرزد از سرما
سودا می ساید روحم را
بیا پاره کن تن تبدارم
در لحظات خشک بی بارانم
نوشته شده توسط هدیه نصر آبادی در ساعت موضوع | لینک ثابت
زندگي ، كرموار زير پوست شهر مي خزد
بودن ، باشد را مي لولد
بوق .....بوق.....صداهايي ممتد .....تمدن
در پيچ وتاب سياهي هذيان سرفه
در ارتكاب لجن بي شرم ، شر م آلود
بر شيشه هاي مات رهايي كوبيد
واين بار شهر در آبستني گناه آلود
زخمهايش را بالا مي آورد
در انحناي گرسنگي كودكم خنده پاشيد دلقك
صداي هق هقي كه پيچيد در دستانم
روزنا مه ات را در نسكافه ات حل كن
واماندگي نگاهم را در سفسطه سيگار دود كن
نوشته شده توسط هدیه نصر آبادی در ساعت موضوع | لینک ثابت
زنی که شبیه درخت بود
سر به آسمانی داشت که ستاره نداشت
پنجه در پنجه خاک سپده رو به یاد نداشت
باردار بغض کهنه اشکی نداشت
عاشق داود تن به زبور نداد
با عطشی هوسناک لب به دریا نداد
با پوستی به رنگ شب
زخم هزار خاطره روی تن داشت
پازل نگاهش میان باد سر گردان بود
آغوشش برا ی پرنده ها باز بود
نوشته شده توسط هدیه نصر آبادی در ساعت موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY